چرا بسیاری از آدم ها از خودشون متنفرند؟

به گزارش علمی نیوز و به نقل از Psychology Today، آیا توجه کرده اید که به نظر می رسد افراد بیشتری نسبت به سال های گذشته با چالش های سلامت روان دست و پنجه نرم می کنند؟ این تغییر ابتدا در طول همهگیری COVID-19 آشکار شد ، زمانی که ما مجبور شدیم از نظر اجتماعی در خانههای خود منزوی شویم تا از انتشار ویروس جلوگیری کنیم. برای برخی، در طول قرنطینه کاری جز رویارویی با افکار و احساسات ما انجام نمی شد.
چالشهای سلامت روان همیشه وجود داشتهاند، اما بسیاری از آنها برای مدت طولانی توسط حواسپرتیها و «انجام» مستمری که جامعه مدرن از ما میخواهد، پنهان مانده بودند. تنها زمانی که مجبور شدیم این کار بی وقفه را متوقف کنیم، سرانجام برخی از مردم به حقیقتی ناراحت کننده در مورد خود پی بردند: نه تنها عشق به خود ندارند، بلکه حتی ممکن است از خود نیز متنفر باشند.
دو تا از بیماریهای مدرن جامعه، یعنی افسردگی و اعتیاد ، با نفرت از خود ارتباط تنگاتنگی دارند . بهعنوان یک پزشک مراقبتهای ویژه، بسیاری از بیمارانی را که از افسردگی شدید رنج میبردند و تلاش میکردند خود را بکشند درمان کردهام - خوشبختانه در بیشتر موارد ناموفق. من همچنین از بسیاری از بیمارانی که به مواد مختلف معتاد هستند و بیش از حد مصرف کرده اند، مراقبت کرده ام که منجر به بستری شدن در بیمارستان شده است.
پس از درگیر شدن با بسیاری از این بیماران، وجه مشترک بین آنها این بود که آنها هیچ دلسوزی به خود نداشتند. من متوجه شدم که این بیزاری از خود ریشه افسردگی آنها بود و اغلب آنقدر دردناک بود که به اعتیاد منجر می شد.
سوال این است: چرا مردم اینقدر از خود متنفرند؟ من استدلال می کنم که این به هویت جعلی مربوط می شود .
تعداد بسیار کمی از مردم واقعاً می دانند که چه کسانی هستند و با جنبه های سطحی هویت خود شناسایی می شوند. این می تواند احساسات آنها باشد که بسیاری از آنها به دلیل دردی که ایجاد می کنند سرکوب می شوند. افکار منفی آنها که اغلب از تجربیات نامطلوب دوران کودکی ناشی می شود . نقشهایی که بازی میکنند، که عدالت را به عمق واقعی بودنشان نمیرسانند. روابط آنها، که بسیاری از آنها با چالش و مشکل مواجه هستند. یا جامعه به آنها می گوید که هستند.
تعداد کمی از مردم از جعل هویت منحصر به فرد خود خارج از تأثیرات اجتماعی مانند والدین، خانواده گسترده یا گروه همسالان خود بهره مند شده اند. نظام آموزشی ؛ انتظارات اجتماعی؛ تأثیرات دولت؛ و رسانه های اجتماعی ، رسانه های جمعی، بازاریابی و تبلیغات ، و فرهنگ عامه. وقتی این اتفاق میافتد، ما اغلب به جای دنبال کردن مسیر قلبی خود، برنامههای دیگران را در پیش میگیریم.
اگر این به اندازه کافی ادامه یابد، ممکن است آنقدر تحت تأثیر دنیای اطرافمان قرار بگیریم که هرگز به دنبال کشف اینکه واقعاً چه کسی هستیم و چه چیزی واقعاً ما را به حرکت در می آورد و الهام می بخشد، نباشیم. وقتی ارتباط خود را با هویت خود از دست می دهیم و شروع به شناسایی انتظارات جهان از خود می کنیم، در حال زندگی خارج از همسویی با طبیعت واقعی خود هستیم.
به اعتقاد من، این زمانی است که تنفر از خود و عدم شفقت به خود شروع می شود.
اگر شرطی شدن بیرونی را به طور کلی کنار بگذاریم، می توانیم به اعماق وجودمان نفوذ کنیم و عمیق ترین خودمان را کشف کنیم. برخی از مردم ترجیح میدهند به آن به عنوان «روح»، «روح» یا صرفاً انرژی اشاره کنند. هر چه اسمش را بگذارید، این جوهره این است که ما هستیم. بسیاری از کسانی که خود واقعی خود را کشف کرده اند، به این نتیجه رسیده اند که جدایی، که منبع اصلی نارضایتی ماست، یک توهم است.
سپس این سؤال مطرح می شود: چگونه ماهیت واقعی خود را برای پرورش شفقت به خود که به شدت به آن نیاز داریم، کشف کنیم؟ راه حل ساده ای وجود ندارد، اما همه ما باید از جایی شروع کنیم.
اولین قدم این است که لحظات کوتاهی را از روال معمول خود خارج کنیم و از تأثیرات بیرونی دنیا کناره گیری کنیم. این می تواند به شکل مدیتیشن ، قدم زدن در طبیعت، یا حتی یک استراحت کوچک برای بخشی از روز باشد که در آن تحت تأثیر دیگران و آنچه دنیا از ما انتظار دارد، قرار نگیریم.
بسیار مهم است که این لحظات را به تأمل و تأمل در وجود خود اختصاص دهیم. آنچه غالباً مانع ایجاد می شود احساسات دشوار سرکوب شده، تفکر منفی و باورهای محدود کننده است. وقتی با این موجودات مواجه می شویم، باید آنها را زیر سوال ببریم و به ریشه هایشان برسیم.
اگر این کار را با نظم و قاطعیت انجام دهیم، اغلب متوجه میشویم که شیاطین درونی ما فقط زاییده تخیل ما هستند که هیچ قدرت واقعی بر ما ندارند. این به ما این امکان را میدهد که آنها را رها کنیم و عمیقتر به تأمل و تعمق در خود برویم.
با شروع این سفر در درون، متوجه می شویم که هرگز واقعاً شکسته نشده ایم و ماهیت واقعی ما بسیار بزرگتر از آن چیزی است که تصور می کردیم. این هویت کاذب نیست که توسط جامعه ای که به دنبال تحقق برنامه ای غیر از برنامه شماست، در شما مشروط شده است. این آگاهی خالص است. این کشف ماهیت واقعی ما آغاز عشق به خود و پایان نفرت از خود است. زمانی که بتوانیم این اولین قدم را برای کشف خود و پرورش شفقت به خود برداریم، شروع به رشد و شکوفایی می کند و مانند یک گل به ما نشان می دهد که واقعاً چه کسی هستیم.
این موضوع جای تأمل زیادی دارد، مخصوصاً برای کسانی که برای مدت طولانی در بیزاری از خود گیر کرده اند. اما من شما را با این فکر آخر رها می کنم: اگر بتوانید سفر درونی را برای پرورش شفقت به خود انجام دهید، می توانید سطوحی از عشق، زیبایی و هیبتی را که به سختی تصور می کردید وجود داشته باشد را باز کنید. این سفر این پتانسیل را دارد که زندگی شما را به سمت بهتر شدن تغییر دهد. آیا شجاعت برداشتن اولین قدم را خواهید داشت؟